ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مراجان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مراز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنکنیست جز روی تو درمان چشم گریان مراگرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مراگر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مراچون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد چه میسازی تو درمان مراجان عطار از پریشانی است همچون زلف توجمع کن بر روی خود جان پریشان مرا- عطار -پ ن: مشکل اینه که کریسی تو هم مثل منی. جفتمون احساساتی هستیم. دست خودمون هم نیست. نسل ما هنوز درگیر احساسات قدیمیشه. همون بخشی که هنوز دوست داره باور داشته باشه که درون هر کدام از ما یه چیز دستنیافتنی وجود داره. یه چیز منحصر به فرد که به جای دیگهای نمیشه منتقلش کرد. ولی همچین چیزی وجود نداره، حالا دیگه این رو میدونیم. تو این رو میدونی. برای آدمهای سن ما دست برداشتن ازش سخته.- کلارا و خورشید / کازوئو ایشی گورو -پ ن: نه از دنیا غم اندیشم نه عقباییست در پیشم / مقیم حیرت خویشم ازین پسکوچهها دورم- بیدل دهلوی -خ ن: دوست دارم نقاشی کنم،دوست دارم برم تو دل طبیعت و عکاسی کنم،دوست دارم مرتب درسای مخابراتی بگذرونم،دوست دارم بدوم!دوست دارم تاریخ بخونم،دوست دارم دور دنیا رو بگردم،دوست دارم تو خودم فرو برم و خودم رو بشناسم،دوست دارم با آدمای مختلف آشنا بشم و باهاشون وقت بگذرونم،دوست دارم...آخ که چقدر عمر آدمی کوتاهه و اشتیاق آدمی سیری ناپذیر...خ ن: جدیدا دوباره رو آوردم به ویدیوهای کوتاه و ساده و شگفت انگیز از دنیای فیزیک کوانتوم. دنیایی که توش دیگه "عقل سلیم" جایگاه چندانی نداره...دنیایی ک هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 18:22
ز بامداد دلم میپرد به سوداییچو وام دار مرا میکند تقاضاییعجب به خواب چه دیدهست دوش این دل منکه هست در سرم امروز شور و صفراییولی دلم چه کند چون موکلان قضاهمیرسند پیاپی به دل ز بالاییپرست خانه دل از موکل عجمیکه نیست یک سر سوزن بهانه را جاییبهانه نیست وگر هست کو زبان و دلیگریز نیست وگر هست کو مرا پاییجهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوهروان و رقص کنانیم تا به دریاییاگر چه سیل بنالد ز راه ناهموارقدم قدم بودش در سفر تماشاییچگونه زار ننالم من از کسی که گرفتبه هر دو دست و دهان او مرا چو سرناییهوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنانخبر ندارد کو را نماند فرداییغلام عشقم کو نقد وقت میجویدنه وعده دارد و نه نسیهای و نی رایی- مولانا -پ ن: امید و یاسِ وجود و عدم غبارِ خیال استاز آنچه'>آنچه نیست مخور غم، از آنچه هست برون آ- بیدل دهلوی -پ ن: هرگز واقعا لذت زمان حال را احساس نکرده بود و نمی دانست لحظه چیست. هرگز به خود نمی گفت: "همین لحظه! اکنون! امروز! همین را میخواهم. همین پدیده تبدیل به زمان خوش گذشته می شود. میخواهم در همین لحظه باشم و در همین لحظه ریشه بگیرم"نه! همیشه باور داشت که هنوز خوشمزه ترین شکار را نیافته است و باید در انتظار زمان آینده باشد، زمانی که سالخورده تر، زیرک تر، بزرگ تر و ثروتمند تر می شود.ولی ناگهان مصیبت، همه جا را دگرگون ساخت. انگاره آرمان گرایانه راجع به زمان آینده فرو پاشید و حسرتی بی پایان برای زمان گذشته آغاز شد... - درمان شوپنهاور / اروین دیالوم -خ ن: تمام تلاشم رو می کنم نقطه تعادل رو توی زندگیم پیدا کنم. نقطه ای که در اون نه اونقدر اسیر وهمیات بشم که از قدرت تفکر و عمل غافل بشم و تاثیر خودم رو توی سرنوشتم نادیده بگیرم و اجازه بدم دیگرانی بیان و سکان کشتی خیالی ای که هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 2:30